عطش دارم الهی ، سیراب کن مرا
|
منوي اصلي
موضوعات وب
آثار باستاني
پيوندهاي روزانه
لينكدوني
آمار بازديدكنندگان
لوگوي دوستان
طراح قالب
خدمات قالب
|
حج!
بنام آنکه جانم در دست اوست دوستان عزیز و همراهان دیرین سلام! مدتی است بدلیل مشغله کاری و فکری توانی برای حضور در دنیای مجازی و بالتبع سعادتی برای دیدار شما عزیزان ندارم. اما امروز دلیلی پیدا شد تا بار دیگر خود را در کنارتان حس کرده و ببینم. و این دلیل چیزی نیست جز دلتنگی من در این ایام و روزهای حج و پاک شدن... آنچه در زیر آمده تنها دل نوشته ای است از زبان جا مانده از راهی که از سر دلتنگی دراین مقال گنجانده شده. اگر بر جایی از آن ایرادی وارد است و یا تحلیلی به نادرست آمده باید عرض کنم که یک دلیلش کم سوادی من بوده و دیگر اینکه در این متن جز حسم چیزی دخالت داده نشده است.پیشاپیش از صبر شما در مطالعه این متن سپاسگزارم. این روزها وقتی از صفحه شیشه ای تلویزیون تصاویر گنبد خضرای رسول الله (ص) و بقیع را می بینم دلم به سوی آن دیار پر می کشد. وقتی احرام پوشیدن مردان و زنان عاشق که از شهر پیامبر به سوی زادگاه پیامبر می روند را می بینم ، تنها قطرات اشکی که بر گونه هایم سرازیر می گردد غم دوری آن مکعب سیاه را که درونش جز هیچ ، چیز دیگری نیست در من التیام می بخشد. و به راستی این چیست که انسانها را به گرد خود می کشد و اینگونه آنها را در برابر خود به زانو در می آورد؟ آیا این سنگهای سیاه که اتاقی یا که خانه ای را تشکیل داده اند ما را اینگونه به سوی خود می کشانند؟ یا نور چراغهای مسجدالحرام؟ آنچه که در آنجا به ما می دهند چیست ؟ غذا ؟ لباس؟ زر و زیور ؟ یا که پست و مقام ؟ پس چیست که اینگونه عشاق را با چشمانی خیس در حالی که همسر و فرزند و پدر و مادر و خاندان خویش را فراموش نموده اند به سوی کعبه می کشد و آنسان به گرد خود می گرداند. و آنچیست که مردان و زنان را به دل صحرا می کشاند؟ خدای بزرگ که خود می فرماید من از رگ گردن به شما نزدیکترم چه نیاز دارد ما را به گرد خانه ای بگرداند و در صحرایی رها سازد؟ آیا تا کنون به این اندیشیده ایم که چرا در حج باید محرم شد؟ چرا باید به طواف خانه خدا رفت ؟ چرا سعی نمود؟ و چرا زائر به صحرای عرفات گام می نهد؟ چرا حاجی باید در صحرای عرفات بماند ؟ چرا باید از مشعر گذر کند؟ چرا باید به منا وارد شود؟ چرا باید شیطان را سنگ زند؟ چرا باید قربانی کرد؟ چرا باید حلق و تقصیر کند؟ چرا باید باز هم طواف کند ؟ و هزاران چرای دیگر... محرم می شویم تا بدانیم که پا نهادن در راه حق گذشت بسیار می خواهد که گاه به گذشتن از آنچه خداوند بر ما حلال نموده نیز خواهد رسید. محرم می شویم تا بدانیم که دیدار نور الهی از حلاوت لذات دنیوی نیز بر ما شیرین تر است... طواف می کنیم گرد خانه ای که در راستای آن در آسمان هفتم چهار رکن وجود دارد و با چرخش به دور این نماد زمینی به گرد آن رکن الهی می گردیم تا به مرکزیت آن زندگی خویش را سپری نمائیم و به یاد آوریم که پیش از خلقت به گرد آن ارکان به سما مشغول بوده ایم. سعی می کنیم تا بدانیم که در این دنیای محدود راه های زیادی را باید پیمود و تلاش بسیار نمود هرچند که بعد از این راه پیمودن چیزی دست ما را نگیرد و حتی مجبور شویم راه رفته را باز گردیم. اما سرانجام این راه پیمودنها آسایش است و سکون. و تقصیر می کنیم تا رها گردیم از آنچه حلالمان بود و بر خود حرامش نمودیم به فرمان حق. به صحرای داغ و سوزان عرفات پا می نهیم و وقوف می کنیم در عرفات تا به یاد آوریم روزی به انتظار امری بوده ایم تا خداوند ما را به دنیای خاکی وارد سازد و روزی خواهد رسید که اینگونه به انتظار قیامت باشیم و از خدای خود عاجزانه بخواهیم ما را بیامرزد. به سوی مشعر می رویم تا بیاد آوریم روزی به این دنیا آمده ایم و مدت زمان کوتاهی وقت به ما داده شده تا این زندگی ناچیز را بگذرانیم . مدتی که درآن تنها امید ما دیدن نور خورشید است که سپیده دم تابیدن خواهد گرفت. اما در این مدت کم حضور در مشعر باید توشه خود را جمع کنیم . ذره ذره و دانه دانه باید جمع کنیم. به سختی باید جمع کنیم. باید به قد کفایت و بلکه بیشتر جمع کنیم شاید در روز نیاز برخی از آنان که با خود آورده ایم به کارمان نیاید. باید خود توشه خویش را جمع کنیم و کسی نیست که یاریمان دهد. و چه زیباست این اندوخته کردن توشه که با اولین نور سپیده دم دیگر به پایان رسیده ، دیگر وقتی نیست و حال باید رفت... وارد منا می شویم تا به یاد آوریم . روزی خواهد رسید که چندی بیش از حضورمان در این دنیای خاکی باید در برزخ به انتظار باشیم تا به روز محشردر بیابانی بی آب و علف از گور بر خواسته و در برابر عدالتخانه گسترده حضرت دوست بایستیم. شیاطین را سنگ می زنیم. شیطان نفس را ، شیطان جن را و شیطان انس را. شیطان را سنگ می زنیم تا به یاد داشته باشیم که در هر حال و در همه حال از ما دور نیست و در راهی که به سوی کمال می پیمائیم او در مقابل ماست. اولی را که سنگ زدیم و نجات یافتیم فکر نکنیم که دیگر شیطانی نیست. بلکه بدانیم دیگری نیز در ادامه راه است و بعد آن هم هست روزهای بعد هم می آییم تا بدانیم تا انسان هست شیطان هم هست. و اما زیباترین سنت حج ( به دید این بنده ناچیز) قربانی کردن است. همه کار انجام داده ایم. توشه داریم، شیطان را رانده ایم ، از خدا طلب بخشش کرده ایم و ... ولی یک چیز مانده تا بتوانیم عاشق واقعی شویم. آیا می توانیم همسر و فرزند و خانواده و دوست و آشنا و مال و ثروت و پست و مقام و زیبایی و هر آنچه داریم را برای رسیدن به او قربانی کنیم و به مسلخ ببریم؟ اگر می توانیم پس بسم الله و قربانی کنیم در راه او به نیابت همه اینها حلال گوشتی را. ولی وا مصیبتا اگر نتوانیم از یکی از دلبستگیهایمان بگذریم و حلال گوشتی را ذبح نمائیم. آیا کارهایمان صحیح انجام شده؟ و چه بسرمان خواهد آمد ؟ حال حلق ( برای خانمها تقصیر) می کنیم. تا برای خدا از آنچه آرایش ما است بگذریم و دیگر همه چیزمان را برای خدا بدهیم. باز هم طواف می کنیم تا بیاد آوریم لطف و رحمت خدا را و بخشش گناهانمان را و آرامش یافتن در جوار بهشت وعده داده شده را و گشتن به گرد مقدس ترین مقدسات را و پرستش ذات یگانه اش را برای همیشه. از طواف آغاز می کنیم و به طواف ختم می کنیم چرا که بدانیم زندگی ما تنها با پرستش او آغاز و پایان دارد ولاغیر.
دوستان گلم اگر صبر و شکیبایی به خرج دادید و این متن را خواندید سپاسگزارم. خیلی سعی کردم کوتاه و مختصر بشه اما نشد. شرمندم زیاد شد.
تا بعد... یا حق! |لينك مطلب| نوشته شده توسط زائر در شنبه بیست و سوم آذر 1387 و ساعت 14:31
همه از خدائیم و بسوی خدا بازمی گردیم!
بنام آنکه جانم در دست اوست دوستان عزیز سلام! اگر مدتی است حضور کمتری در جوار شما عزیزان دارم مرا ببخشید . بسیار گرفتار بوده و هستم.
درست در روزی که مطلب قبلی را نوشتم و در شب تولد مولی امیر المومنین ، خواست و اراده حضرت دوست در این بود که در آن شب عزیز من و خوانواده ام عزیزی را از دست دهیم که دیگر به مانند او را نخواهیم داشت. در روزی که همه به ديدار پدران مي رفتند و روز ميلاد مولاي درويشان حضرت علي (ع) را به پدر خويش تبريك مي گفتند ، من و خانواده ام با چشماني خيس پدر خويش را به خاك سپرديم و با او براي هميشه وداع گفتيم. پدري را كه عمري با ايمان ، تقوا و پاك دامني زيست و هيچگاه دامن خويش را به گناه و سفره خويش را به حرام نيالود. آن كسي كه مرا نماز ياد داد و به من آموخت كه هيچگاه خدا را از ياد نبرم. آن مردي كه دور از خانواده خود حتي براي يكبار به تفريح نرفت و اين امر را به فرزندان خويش نيز ياد داد. پدري كه در شب شهادت مولي امير المومنين چشم به دنيا گشود ، عمري را علي وار زيست و علي وار تلاش كرد و نهايتا در شب ميلاد حضرت علي (ع) به ديدار آن حضرت شتافت تا ميلاد آن امام را در كنار ياران و اصحاب حضرتش جشن بگيرد. پدر جان اگر امروز غمگينم و نالان ؛ اگر سياه پوشم و حيران ؛ نه از براي اين است كه ديگر در اين دنيا نيستي كه نيك مي دانم تو در سراي باقي در كنار خوبان و ياران رسول (ص) و امير (ع) قرار داري و به آرامش رسيده اي ؛ بلكه براي حال خود مي گريم كه بزرگ مردي چون تو را از دست داده ام و ديگر نيستي كه در شاديها و غمهايم آرامش دهنده و راهنمايم باشي و راه مرا از بيراه جدا سازي. از اين ملولم كه ديگر نمي توانم نوازشهاي پر مهر شما را احساس كنم. پدر جان تو آنقدر عزيز بودي كه حتي در بستر بيماري و در آخرين لحظات زندگي پر بارت نگران حال خانواده ات بودي و حتي حاضر نبودي كوچكترين زحمتي براي آنها داشته باشي. و اميدوارم كه آن دعاهاي آخرين لحظات زندگي علي وارت در حق همسر و فرزندانت تا روز مرگم ادامه داشته باشد و آن روزي كه مرا نيز به خاك مي سپارند شما با لبخند هميشگي و زيبايت به استقبالم بيايي و مرا چون گذشته در آغوش بفشاري. پدر جان! بابای عزیزم! بگو مولا چه شکلیه؟!؟ ياد و خاطره پدر عزيزم كه تمام عمر خويش را در راه تعليم جوانان اين سرزمين و شغل مقدس معلي كه ادامه راه انبيا و اوصيا مي باشد صرف نمود همواره گرامي باد و خدايش بيامرزد. خداوندا راضيم به رضايت! براي شادي روح تمامي گذشتگان و نيز پدر اينجانب الفاتحه! تا بعد... يا حق! |لينك مطلب| نوشته شده توسط زائر در یکشنبه ششم مرداد 1387 و ساعت 13:42
بمناسبت ولادت حضرت علی (ع) و روز پدر!
بنام آنکه جانم در دست اوست دوستان خوب و عزیزم سلام! در آغاز از غیبت خود و عدم پاسخ به محبتهای شما عزیزان پوزش خواسته و امیدوارم که این برادر کوچکتان را به بزرگواری خود ببخشید. خصوصا آن دسته از دوستان که با پیامهای خصوصی و ایمیل بنده حقیر را دوچندان شرمسار خویش نمودند. سیزدهم رجب روزی که آقا و مولای جهانیان پا به عرصه گیتی نهاد و خانه کعبه به نام او شکافت ، روز ولادت مردی که نامش بر پیکره ناجوانمردان لرزه می انداخت، روز ولادت آنکس که خداوند در معراج رسول اکرم (ص) با ایشان به صدای او سخن گفت ، روز ولادت کسی که در مهربانی به یاران و مستمندان از همه رئوف تر و از تمامی انسانها فروتن تر بود و در جدال با دشمنان و برخورد با ستمگران کسی را یارای مقابله با او نبود ، روز ولادت حضرت علی (ع) آغازگر سلسله امامت و ولایت و سردار عشق به خدا و رسول (ص) بر همه شما شیعیان مبارک باد. روز میلاد حضرت علی (ع) روز پدر نیز هست. فردا روز پدر و روز مرد می باشداین روز را نیز بر تمام پدران گرامی تبریک عرض می نمایم . امروز وقتی این مطلب را می نویسم اشک خود سرازیر می شود. هر سال این چنین روزی بر گرد پدر جمع می شدیم و او را غرق در بوسه می کردیم. پدر ما را نوازش می کرد و ما به او تبریک می گفتیم روزش را. اکنون او در بستر بیماری بسر می برد و سخت با بیماری درگیر است. او دیگر نمی تواند بنشیند و ما را نوازش کند و ما را غرق در بوسه کند. این بار ما به گرد او جمع می شویم و او را غر در بوسه می کنیم اما با چشمانی اشک بار و نگران که مبادا سال دیگر این را هم نتوانیم داشته باشیم و دیگر پدر در میانمان نباشد. پدرم! آرام جانم! ای آن که الگوی من بودی در استقامت و زندگی و محبت به خانواده و جامعه ام! ای محبت الهی در حق من! ای آنکه مرا عشق آموختی و مرا صداقت یاد دادی! ای آنکس که دستانت هر چند بیمار و رنجور شده اند و دیگر رمق و توانی ندارند هنوز پشتیبان و نگهبان من می باشند! و ای آن که مرا تاب دوریت نیست! چرا اینگونه در بستر بیماری آرمیده ای؟ مگر نمی دانی که فردا روز پدر است؟ مگر نمی دانی که ما فرزندانت فردا به دیدار تو خواهیم آمد تا جشن بگیریم روز میلاد مولایمان را که هیچگاه بی ذکر نامش از جایت بلند نشدی و ما را نیز آموختی که با ذکر یا علی برخیزیم !؟ بلند شو پدرم و آرام جانم. برخیز که نمی توانم تاب بیاورم غم بیماریت را ویا زبانم لال نبودنت را! برای سلامتی و شفای همه بیماران و پدر عزیز خویش از همه شما عزیزان محتاجانه التماس دعا دارم. تا بعد... یا حق! |لينك مطلب| نوشته شده توسط زائر در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 و ساعت 13:14
تسليت بمناسبت ايام فاطميه!
بنام آنكه جانم در دست اوست دوستان عزيز سلام ! امروز آغاز ايام فاطميه است . روايتي شهادت بانوي هر دو عالم حضرت فاطمه زهرا سلام الله عليه را اين روز مي داند. روزي كه جهان كسي را از دست داد كه خداوند براي او سوره نازل فرمود و آياتي به رسول خويش آموخت. اين ايام و نهايتا شهادت بانوي بزرگ اسلام را به همه شما تسليت عرض مي كنم.
تا بعد... يا حق ! |لينك مطلب| نوشته شده توسط زائر در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387 و ساعت 14:37
ای کاش من هم خادم زائرین بیت الله الحرام بودم!
بنام آنکه جانم در دست اوست روز شنبه یکی از نزدیکان رو دیدم که داشت خودش رو آماده می کرد که برای مدت دو ماه بره مدینه و به عنوان خدمه زائرین بارگاه پر از نور حضرت ختمی مرتبت (ص) خدمت کنه. از اینکه ایشان می خواست بره و بخاطر اینکه می دیدم چقدر خوشحاله ، از این مطلب من هم خیلی شاد بودم ولی نمی دونید چقدر دلم می خواست که من هم با اون می رفتم. نمی دونم که امتحان کردید یا نه ! ولی چه لذتی داره از زائرین خانه خدا و حرم رسول الله (ص) پذیرایی کنی و به اونها خدمت کنی. وقتی زائری از زیارت میاد و خسته ، گرسنه و تشنه میشینه توی رستوران و از شما می خواد که به اون غذا بدید و احتمالا سریع نوشابه جلو دستش رو سر می کشه و به خاطر تشنگی بیش از حد از شما می خواد آب بهش بدی و شما هم یه بطری آب معدنی دستش میدی و اون باز می کنه و میخوره و بعد به شما می گه خدا خیرت بده چه حالی داره ! آه خدایا چه شبها که انسان دلش می خواد بره زیارت ولی پاها از خستگی نا نداره و باید صبح زود پاشی تا برای پذیرایی از اونایی که از نماز صبح برمی گردند و صبحانه می خورند آماده باشی بدون اینکه بخواهی سر سجاده یا گوشه تخت ، خوابت می بره ، چقدر لذت بخشه! |لينك مطلب| نوشته شده توسط زائر در دوشنبه نهم اردیبهشت 1387 و ساعت 10:19
خاطره ای از بقیع !
بنام آنكه جانم در دست اوست بر اساس قوانين دولت عربستان زمان زيارت بقيع يك ساعت بعد از نماز صبح و يك ساعت هم بعد از نماز عصر بود. دم دماي اذان صبح بود كه وارد مسجد النبي (ص) شدم. چند ركعت نماز مستحبي به نيابت دوستان و اقوام خوندم كه وقت نماز شد. بعد از نماز سريع به سمت بقيع رفتم. به سختي و در بين جمعيت وارد بقيع شدم. چند دسته از زائرين ايراني و گروهي هم از مسلمانان ساير كشورها در محل قبور پاك و متحر ائمه بقيع ايستاده بودند و دعا و زيارت نامه مي خوندند. به صورت اتفاقي نزديك يكي از گروه هاي ايراني ايستادم . يه مداح جوان با صدايي بسيار دلنشين داشت در مدح خاندان رسول الله (ص) شعر مي خوند و همه اشك مي ريختند. اين قبور مطهر و اين گونه بي احترامي ! دلم گرفته بود! اما اشك از چشام پايين نمي اومد! احساس مي كردم با گريه كردنم دل سنگ اون وهابيا رو كه داشتند ما رو نگاه مي كردند شاد مي كنم ولي درونم غوغايي بود. يكباره سرم رو برگردوندم و گنبد خضرا رو ديدم. تنم لرزيد و از رسول الله (ص) احساس شرم كردم. آخه تو چند قدمي بارگاه مطهر حضرت رسول (ص) چهار گل پاكش رو اينطور غريبانه مورد بي احترامي قرار مي دادند و ما هم مجبور بوديم كه فقط اشك بريزيم! ياد سفارش سيدالشهدا(ع) به ام المصائب ، زينب كبري(س) افتادم كه فرمودند: خواهرم بعد از ما از شيون و زاري پرهيز كنيد و ... قطره اشكي رو كه از گوشه چشمم پايين مي اومد پاك كردم و مثل كسي كه از فرط جنون بي هدف در كوي و برزن حركت مي كنه توي بقيع به حركت دراومدم. نفسم گرفته بود. ياد امام رضا (ع) افتادم و اينكه ايشان رو غريب خطاب مي كنند. و ياد اون چند خط شعر گفتگوي كبوتر بقيع با كبوتر حرم امام رضا (ع) افتادم كه ميگه : ... كبوتر حرم رضوي تو كه بال و پر باز مي كني طاير افلاكي ميشي ! من كه بال مي زنم بال و پرم خاكي ميشه ! ... ( البته ممكنه كه متن اصلي شعر كاملا اينجور نباشه اما من دقيقا اون چيزي رو كه اون موقع تو ذهنم اومد رو اينجا نوشتم ) سرگردان در بقيع گام بر مي داشتم و به سمت انتهاي بقيع مي رفتم . جايي كه هيچ كسي در اونجا نبود. گوشه اي نشستم . بغضي كه در گلو داشتم تركيد و ... آه بقيع بخدا شرمسار رسول الله(ص) هستم! آه بقيع بخدا شرمسار فرزندان فاطمه (س) هستم! بقيع به من بگو ام ابيهاي پيامبر كجاست ؟ بگو به من كه مادر سيد و سالار جوانان بهشت كجاست؟ اما نه! نگو به من بقيع! حداقل وقتي نمي دانم ايشان كجاست كمتر از رويشان خجل هستم! اگر تو مزار پر نور بانو را به من نشان دهي چگونه مي توانم بر مزار پاكش راه پيدا كنم ، من ناپاك ؟ چگونه مي توانم به ايشان سلام كنم در حالي كه بعد از اين همه سال هنوز پاسخ هل من ناصرا ... جگر گوشه اش را نداده ام ؟ چگونه ايشان پاسخ سلام من را مي دهد در حالي كه هر روز با خطاهاي بيشمارم قلب مبارك فرزند نازنين ايشان را ، امام زمانم را ، به درد مي آورم ! آه بقيع تو بگو چه كنم ! بقيع اينجا آمده ام و شرمسارم ! بقيع نمي دانم دگر بر اين خاك پا مي نهم يا نه ! بقيع تو كه آقايمان را مي بيني! تو به ايشان عرض كن كه آقايم ، مولايم و امام و مقتدايم چرا صبر كرده اي و چرا زودتر به سراغ اين عاشقان چشم انتظارت نمي آيي ؟ به ايشان بگو كه من اينجا بودم و شرمسار. بگو كه من اينجا بودم و آماده قرباني شدن در مقابل قدوم مباركش . به ايشان عرض كن من ، عرض كن كه من شرمسارم از خطاهاي بيشمارم! به ايشان عرض كن ... به آسمان نگريستم و خورشيد را ديدم كه به آرامي در حال طلوع است و كم كم خود را هويدا مي كند. انگار كسي با من سخن مي گفت. بي اختيار دعاي فرج بر زبانم جاري گشت. آرامش خاصي پيدا كردم. انگار كسي با من سخن از رهايي مي گفت و به من نويد آمدن آقايم را مي داد. خواستم برخيزم كه به ناگه حضور مردي توجه مرا به خود جلب كرد. به او نگريستم از مامورين عربستاني بود كه در كنارم ايستاده بود. با فارسي به من گفت آقا وقت رفتن است . براي اينكه او متوجه اشكهايم نشود سريع آنها را پاك كردم . ايستادم و محكم گفتم داشتم مي رفتم. با لبخندي كه تا كنون از آنها نديده بودم به من گفت يا اخي ، نمي خواد خودت رو ناراحت كني من هم مثل تو شيعه امير المومنين هستم. نصر و فرج نزديك است انشاءالله! چشم هايم باور نداشت چيزي را كه مي ديدم . مردي در لباس وهابيون اما شيعه مولايم علي (ع). او را در آغوش گرفتم و شانهايش را بوسيدم و با او به راه افتادم. در مدت كوتاهي كه با هم تا خروجي بقيع رفتيم انگار كه سالها بود با هم دوست بوديم. از او خداحافظي كردم و به سمت هتل به راه افتادم و با اميد بسيار به ظهور آقا در راه به پيروزي اسلام در جهان فكر مي كردم . تا بعد... يا حق!
|لينك مطلب| نوشته شده توسط زائر در دوشنبه بیستم اسفند 1386 و ساعت 9:24
تسلیت به مناسبت ایام سوگواری 28 و 29 صفر!
بنام آنکه جانم در دست اوست دوستان عزیز سلام! فرا رسیدن ۲۸ صفر ، سالروز رحلت جانسوز خاتم الانبیا ، حضرت محمد مصطفی (ص) به سال ۱۱ هجری قمری و سالروز شهادت فرزند رشید علی بن ابی طالب (ع) ، امام حسن مجتبی (ع) به سال ۵۰ هجری قمری و نیز ۲۹ صفر ، سالروز شهادت هشتمین اختر آسمان امامت و ولایت ، حضرت امام رضا (ع) به تاریخ ۲۰۳ هجری قمری را پیشاپیش بر تمام مسلمانان تسلیت و تعزیت عرض می کنم. امید است که بتوانیم از یاران آن عزیزان باشیم. انشاءالله! تا بعد... یا حق! |لينك مطلب| نوشته شده توسط زائر در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 11:4
يادش بخير اولين ديدار كعبه!
بنام آنکه جانم در دست اوست ياد اون روزي كه براي اولين بار وارد مسجدالحرام شدم بخير. شنيده بودم كه نگاه اول خيلي تأثير گذاره و خيلي جالبه ، به همين خاطر با دوستاني كه داشتيم از راه رو مسجد الحرام مي گذشتيم سرمون رو پايين انداخته بوديم كه موقع ورود به حياط مسجد الحرام يكباره خانه خدا رو ببينيم. قلبم به شدت مي تپيد . اضطراب خاصي داشتم . از طرفي شوق ديدار خانه خدا و از طرف ديگر حسي كه به من مي گفت آيا تو آماده هستي كه مي خواي پاتو جاي پاي پاكترين انسانها بگذاري ، به اضطراب و تپش قلبم اضافه مي كرد. تو اين افكار بودم و همچنين داشتم از خدا مي خواستم كه به من كمك كنه بتونم اين لحظات رو با تمام وجودم درك كنم كه سنگ پله حياط خانه خدا رو ديدم و متوجه نفرات جلو شدم كه به سجده افتادند. سرم رو به آرامي بلند كردم ...
كعبه رو كه ديدم پاهام لرزيد ، دلم خالي شد ، انگار كه قلبم تو چند لحظه كوتاه ايستاد . انگار تمام وجودم داشت لبيك مي گفت. زبونم بند اومده بود و نمي تونستم نه حرفي بزنم و نه حركتي بكنم . تو اين لحظه بود كه اشك به دادم رسيد و بر صورتم غلطيد. ديگه پاهام توان نداشت وزنم رو تحمل كنه ، در برابر اون عظمت به سجد افتادم و اشك مي ريختم . باورم نمي شد مقابل آنچه كه سالها به سمتش ايستادم و نماز خوندم قرار دارم . جايي كه هر وقت مي خواستم دعا كنم ، قرآن بخونم و ... به سمت اون مي ايستادم ، امروز در كنارش بودم . خيلي خواسته ها داشتم كه بگم اما هيچكدوم به يادم نمي اومد. الله اكبر ! از جا بلند شدم. سرگردان بودم . نمي دونستم كي هستم و كجا. بي اختيار و خارج از جمع همراه به سوي كعبه رفتم و شروع به طواف كردم . اشك مي ريختم و طواف مي كردم. طواف مي كردم و دعا مي كردم . نماز طواف رو كه خوندم آرامش خاصي داشتم . همراهانم هنوز طوافشون تمون نشده بود. رو به خانه خدا ايستادم و با معبود خود سخن گفتم . بعد به همراه ساير اعضا گروه الباقي اعمال رو انجام دادم و به هتل برگشتم . وقتي وارد اتاق شدم انگار كه صدها تن بار از روي دوشم برداشته بودند با آرامش خاصي به خواب رفتم گويي كه روي ابرهاي آسمون خوابيدم. ببخشيد كه سرتون رو درد آوردم . ولي اين لحظات خيلي دلچسبه و هيچوقت از ياد آدم نميره. اگر اين لحظه رو درك كرديد كه مي دونيد من چي ميگم و اگر هم مشرف نشديد خدا قسمت كنه براي همه انشاءاله. تا بعد... يا حق! |لينك مطلب| نوشته شده توسط زائر در دوشنبه سیزدهم اسفند 1386 و ساعت 10:36
آه ای مدینه !
بنام آنکه جانم در دست اوست دوستان و عزیزان سلام! خیلی دلم برای مدینه تنگ شده. آه ای مدینه ! آه ! تنها خدا داند که تو چیستی مدینه ! مدینه خوشا به حال خاکت که در آغوش دارد عزیزترین مخلوق گیتی را ! مدینه خوشا به حال آسمانت که در بر دارد گنبد خضرا را ! مدینه خوشا به حال کبوترانت که سر بر خاک بقیعت می نهند! مدینه تو با من چه کردی !؟ یادت هست روز وداع به تو گفتم وداع نمی کنم و بدرودمی گویم که بار دگر به دیدار بخوانیم !!! پس چه شد ؟ تو که وفا دار بودی به عهد و پیمانت ! پس چرا مرا رها کردی ای شهر پیامبر ؟ مدینه ! آه مدینه ! اگر زمین آنچه تو در دل داری و آنچه تو بدیدی و تحمل کردی می دانست سالها پیش از هم گسیخته می شد و به هزاران تکه تبدیل می شد ! آه مدینه !تو چه شنیدی و چه دیدی !؟ تو غربت رسول را دیدی در میان یارانش ! تو صبر علی را دیدی در فراغ عزیزانش ! تو اشکهای زهرا را دیدی در سوگ پدر و جفای نامردمان زمانش! تو خون جگر حسن دیدی و پیکر تکه پاره اش ! تو تنهایی حسین دیدی و غیرتش! تو درد دل زینب دیدی و فرونشاندن خشم عباس ! آه مدینه تو چه صبر داشتی که دیدی اینها و صد اینها را و هنوز پا برجایی ! مدینه تو دیدی غربت فرزندان زهرا را ! تو نظاره گر بودی اهانت به بارگاه حسن و سجاد و باقر و صادق را ! ولی مدینه ... اینها هیچند همه در مقابل امانتی که تو بر دوش داری ! ... مدینه! آه مدینه! گو حدیث زهرا را ! مدینه تو شاهد گریه های شبانه علی بر مرقد پاک زهرا بودی و لب نگوشودی ! تو شاهد ناله های فرزندان زهرا بر قبر گم گشته اش بودی و دم نزدی ! مدینه گو به من زهرا کجاست !؟ مدینه تو در نزد خدا چقدر عزیزی که این راز را نزد تو نگه داشته ! آه ... آنروز را به یاد دارم که سرگشته به میان بقیع به دنبال گم گشته ام سراسیمه و حیران از این سو به آن سو می رفتم چقدر تو را سوگند دادم که به من نشان دهی قبر زهرا را و تو لب باز نکردی و من بیشتر به تو احترام می کردم، چرا که امانت دار خوبی هستی ! چه بگویم مدینه که بیش از این بر زبانم نمی آید جز این که خدا بر تو نظر دارد که هستی شهر پیغمبر! از اینکه سرتونو درد آوردم عذر می خواهم ! درد دلی بود با مدینه به این امید که سال دیگه همه مشرف بشیم به بارگاه رسول الله (ص) و زیارت بقیع ونهایتاْ زیارت خانه خدا وحج تمتع انشاءاله! تا بعد... یا حق! Copy Right By:
Http://TCenter.Blogfa.Com |